نمي خواستم دوباره مطلب تكراري بگذارم. اما وقتي چشمم به اين مطلب افتاد، نتوانستم خودم را كنترل كنم.
نسب عمر از طريق اهل سنت:
در کتاب شاخه طوبي
صفحه 1 عالم جليل القدر شيخ يوسف بحراني و محمد بن السايب کلبي و ابي مخنف
لوط بن يحيي ازدي در کتاب صلاة در معرفت صحابه و کتاب التنقيح در نسب صريح
روايت کرده اند از عبدالله بن سيابه که او گفت: نکاح شبه از اقسام نکاح
حلال است و متولد از شبهه و زنا نجيبتر است از ولد فراش و گاه در بعضي
نسبتها کراماتي اتفاق مي افتد که مناسب حال و سزاوار شان اوست از ارتباط
نسبت بعضي به بعض و عرب فخر مي کرد اگر اين قسم نسبت در خودشان يا در
چهارپايان ايشان بود. شاعري در تعريف شتر خود گفت: ...
بعد از آن گفته: نفيل از حبشه بنده کلب بن لوي
بن غالب قريشي بوده است. بعد از مردن کلب عبدالمطلب او را متصرف شد. و
صهاک کنيزي بود که از حبشه براي آن جناب فرستاده اند. روزها نفيل را به
چراندن شتران و صهاک را به چراندن گوسفندان به صحرا مي فرستاد و در چراگاه
ميان ايشان تفرقه مي انداخت. روزي اتفاق افتاد که اين دو در چراگاهي جمع
شدند. نفيل عاشق صهاک شد. و عبدالمطلب زير جامه پوستي بر پاي صهاک کرده
بود. و بر آن قفلي زده بود و کليد آن را با خود نگاه مي داشت. چون نفيل
اظهار ميل و خواهش جماع کرد، صهاک گفت: راه اين کار مسدود است با اين لباس
پوست که پوشيده ام و اين قفل که بر آن است. نفيل گفت: به جهت آن حيله کنم.
پس قدري روغن گوسفند گرفت و آن پوست و اطراف آن را نرم کرد و آن را پايين
کشيد که تا زانو رسيد پس با او جماع کرد. و به خطاب حمل برداشت. چون صهاک
زاييد از ترس جناب عبدالمطلب آن را در مزبله انداخت و زن يهوديه نانوايي
او را برداشت و تربيت کرد. چون بزرگ شد شغل هيزم کني پيش گرفت. از اين جهت
او را حطاب (با حاء بي نقطه) مي گفتند. و در زبانها به غلط خطاب شد. و
صهاک در نهان گاه گاه او را سرکشي مي کرد. روزي در نزد او کج شد بود. کفل
او نمايان شد. خطاب برخاست و نداست که او کيست. و با او جماع کردو حامله
شد به حنتمه! او را نيز بعد از زاييدن به مزبله انداخت و هشام بن مغيرة بن
وليد آنرا برداشت و تربيت کرد و از اين جهت در نسب به او نسبت مي دهند.
چون بزرگ شد خطاب در خانه هشام تردد مي کرد، حنتمه را ديد، در نظرش مرغوب
افتاد و خواستگار شد. هشام حنتمه را به او تزويج کرد و از او عمر متولد
شد. پس خطاب والد عمر است به جهت اينکه از نطفه او حنتمه او را زاييد و جد
اوست چرا از زناي او با صهاک حنتمه متولد شد. و چون حنتمه و خطاب از يک
مادرند، پس خطاب دايي و جد مادري و پدر اوست. و حنتمه مادر اوست که او را
زاييد و خواهر او چون عمر و حنتمه از يک پدرند و عمه او زيرا که حنتمه و
حطاب از يک مادرند که صهاک باشد. اين است ملخص کلام کلبي و ابو مخنف را در
اين مقام کلام طويلي است که از ذکر آن مي گذريم.
و نيز از کتاب مثالب محمد بن السايب نقل شده که
بعد از زناي نفيل با صهاک عبدالعزيز بن رياح نيز با وي مواقعه کرده و خطاب
منتسب به اين دو نفر است. ابن حجاج شاعر گويد:
من جده خاله و والده ... و امه اخته و عمته
اجدر ان يبغض الوصي و ان... ينکر يوم الغدير بيعته
ترجمه: کسي که جد مادري او دايي و پدر او هم هست
و مادرش خواهر او و عمه او هم هست. چنين نسبي سزاست که وصي پيامبر ص را
دشمن دارد و بيعت خود را با او در روز غدير منکر شود.
و همچنين در جلد سوم شرح نهج البلاغه صفحه 50
مرحوم خويي آمده است که علامه حلي در کشف الحق گفته است: کلبي از رجال
اهل سنت است که در کتاب مثالب گفته است: صهاک کنيزي حبشي متعلق به هاشم بن
عبدمناف بوده است که نفيل پسر هاشم با او نزديکي کرده و پس از او عبدالعزي
پسر رياح با او نزديکي کرد، سپس صهاک پسري زاييد به نام نفيل که عمر بن
خطاب است.
+ نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 17:40  توسط حقايق
|
زندگى بشر بر اساس بهرهگيرى از وسائل و
اسباب طبيعى استوار است كه هريك آثار ويژه خود را دارند. همه ما هنگام
تشنگى آب مىنوشيم، و هنگام گرسنگى غذا مىخوريم. چه، رفع نياز توسط وسائل
طبيعى، به شرط آنكه براى آنها «استقلال در تاثير» قائل نشويم، عين توحيد
است. قرآن يادآور مىشود كه: ذوالقرنين در ساختن سد از مردم درخواست كمك
كرد: ‹‹فاعينونى بقوة اجعل بينكم و بينهم ردما›› (كهف/95): با قدرت خويش
مرا يارى كنيد تا ميان شما و آنان (ياجوج و ماجوج) سدى برپا سازم.
كسانى
كه شرك را به معنى «تعلق و توسل به غير خدا» تفسير مىكنند، حرفشان تنها
در صورتى صحيح است كه ما براى ابزار و وسائط موجود، «اصالت و استقلال»
قائل شويم، وگرنه چنانچه آنها را وسايلى بدانيم كه، به مشيت و اذن الهى،
ما را به نتيجه مىرسانند از مسير توحيد خارج نشدهايم، و اصولا زندگى بشر
از روز نخستبر اين اساس، يعنى استفاده از وسائل ووسائط موجود، استوار
بوده و پيشرفت علم و صنعت نيز در همين راستا صورت گرفته و مىگيرد.
ظاهرا
توسل به اسباب طبيعى مورد بحث نيست; سخن درباره اسباب غير طبيعى است كه
بشر جز از طريق وحى راهى به شناخت آنها ندارد. هرگاه در كتاب و سنت چيزى
به عنوان وسيله معرفى شده باشد، تمسك به آن همان حكمى را دارد كه در توسل
به امور طبيعى جارى است. بنابر اين، ما زمانى مىتوانيم با انگيزه دينى به
اسباب غير طبيعى تمسك جوييم، كه دو مطلب ملحوظ نظر قرار گيرد:
1. از طريق كتاب و سنت، وسيله بودن آن چيز براى نيل به مقاصد دنيوى يا اخروى ثابتشود;
2. براى اسباب و وسائل، هيچگونه اصالت و استقلالى قائل نشده و تاثير آنها را منوط به اذن و مشيت الهى بدانيم.
قرآن
كريم، ما را به بهره گرفتن از وسائل معنوى دعوت كرده مىفرمايد:‹‹يا ايها
الذين آمنوا اتقوا الله وابتغوا اليه الوسيلة و جاهدوا في سبيله لعلكم
تفلحون›› (مائده/35):اى افراد با ايمان خود را از خشم و سخط الهى واپاييد،
وبراى تقرب به او وسيلهاى جستجو كنيد، و در راه وى جهاد كنيد، باشد كه
رستگار شويد.
بايد توجه نمود كه وسيله به معناى تقرب نيست، بلكه چيزى
است كه مايه تقرب به خدا مىگردد و يكى از طرق آن، جهاد در راه خدا است كه
در آيه ذكر شده است و در عين حال مىتواند، چيزهاى ديگر نيز وسيله تقرب
باشد. (1)
ثابتشد كه توسل به اسباب طبيعى وغير طبيعى(به شرط اينكه،
رنگ استقلال در تاثير به خودنگيرند) عين توحيد است. شكى نيست كه انجام
واجبات و مستحبات، همچون نماز و روزه و زكات و جهاد و غيره در راه خدا،
همگى وسايل معنوىيى هستند كه انسان را به سر منزل مقصود، كه همان تقرب به
خداوند است مىرسانند. انسان در پرتو اين اعمال، قيقتبندگى را مىيابد و
در نتيجه به خدا نزديك مىشود. ولى بايد توجه نمود كه وسايل غير طبيعى،
منحصر به انجام امور عبادى نيست، بلكه در كتاب و سنتيك رشته وسايل معرفى
شده كه توسل به آنها استجابت دعا را به دنبال دارد كه ذيلا برخى از آنها
را يادآور مىشويم:
1. توسل به اسما و صفات حسناى الهى كه در كتاب و
سنت وارد شده است، چنانكه مىفرمايد: ‹‹و لله الاسماء الحسنى فادعوه بها››
(اعراف/180): اسماء حسنى مخصوص خداوند است، پس خداوند را به وسيله آنها
بخوانيد. در ادعيه اسلامى، توسل به اسما و صفات الهى فراوان وارد شده است.
2. توسل به دعاى صالحان كه برترين نوع آن توسل به ساحت پيامبران و اولياى خاص خداوند است تا براى انسان از درگاه الهى دعا كنند.
قرآن
مجيد به كسانى كه بر خويشتن ستم كردهاند (گنهكاران) فرمان مىدهد سراغ
پيامبر روند و در آنجا هم خود طلب مغفرت كنند، و هم پيامبر براى آنان طلب
آمرزش كند. و نويد مىبخشد كه: در اين موقع خدا را توبه پذير ورحيم خواهند
يافت، چنانكه مىفرمايد:‹‹و لو انهم اذظلموا انفسهم جاؤوك فاستغفروا الله
واستغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحيما›› (نساء/64) در آيه ديگر،
منافقان را نكوهش مىكند كه چرا هرگاه به آنان گفته شود سراغ پيامبر بروند
تا در باره آنان از خداوند طلب آمرزش كند، سرپيچى مىكنند؟! چنانكه
مىفرمايد:‹‹و اذا قيل لهم تعالوا يستغفر لكم رسول الله لووا رؤوسهم
ورايتهم يصدون و هم مستكبرون›› (منافقون/5).
از برخى از آيات بر مىآيد
كه در امتهاى پيشين نيز چنين سيرهاى جريان داشته است. فىالمثل، به صريح
قرآن، فرزندان يعقوب عليه السلام از پدر خواستند بابت گناهانشان از خدا
براى آنان طلب آمرزش كند و يعقوب نيز درخواست آنان را پذيرفت و وعده
استغفار داد: ‹‹يا ابانا استغفر لنا ذنوبنا انا كنا خاطئين× قال سوف
استغفر لكم ربى انه هو الغفور الرحيم›› (يوسف/97-98).
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 10:44  توسط حقايق
|
يكي از مسائل جالب در مورد اهل تسنن و وهابيون عدم نقل اشتباهات خلفاست كه طبق دستورات آنها، اگر كسي اين اشتباهات را نقل كند، رافضي است.((مثل من!!!!!!!!!!))
در كتاب:
"من
أقوال المنصفين في الصحابي الخليفة معاوية" (أز أقوال منصفين در صحابي
خليفه معاويه)!!: ص20 چاپ : بازار مركزي كويت ؛ فروشگاه زنجيره اي منطقه
: القرين آمده است:
" إمام
أحمد بن حنبل در كتاب (السنة) ميگويد : سنّت إين است كه محاسن
تمام صحابه رسول خدا (ص) را نقل كنيم , ودست كشيدن أز آنچه كه بين
آنها گذشت , پس کسي که صحابه رسول خدا (ص) را سبّ كند يا يكي أز آنها را
أو بدعتگذار رافضي است , دوست داشتن آنها سنّت است , دعاء براي آنها قربت
است , واقتداء به آنان وسيله است , وگرفتن آثار آنان فضيلت است .
همچنين
گفت : جايز نيست كسي مساوئ وخلاف هاي آنها را نقل كند , وهمچنين طعنه زدن
بر آنان , پس كسي إين كار را أنجام داد سلطان بايد أو را تأديب ومعاقبه
كند , ونبايد أز أو بگذرد وأو را ببخشد .. "
إين
ميتواند يكي أز أسباب عدم نقل مظلوميّت حضرت فاطمه زهراء (سلام الله
عليها) در صحاح ستّه أهل سنّت باشد .. بلكه إين حرف نشان ميدهد كه خود
أحمد بن حنبل وعلماي ديگر أهل تسنّن چه قدري أز حقايق را پنهان كرده اند
.. !!
باز هم اهل تسنن تفكر كنند كه آيا نقل نكردن اشتباهات، باعث بزرگ شدن كسي است، يا نه، اين موضوع يعني كتمان حقيقت؟؟؟؟ چرا حقيقت را نبايد گفت؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 13:23  توسط حقايق
|
يكي از مسايلي كه اهل سنت بيان مي كنند اين است كه تمام صحابه عادل بودند و هر بار آيه ي قرآني براي آن مي اورند. اما سؤال اينجاست كه اگر تمام صحابه عادل بوده اند، چرا عمر برخي از صحابه را تهديد به مرگ كرد؟
او گفت: اگر بعد از اين، كسى چنين كارى كند
بيعت كننده و بيعت شونده كشته خواهند شد؛ «من بايع رجلاً عن غير مشورة
من المسلمين فلا يبايع هو ولا الذي بايعه، تغرّة أن يقتلا» صحيح البخارى ، ج 8 ، ص 26 ، كتاب المحاربين ، باب رجم الحبلى من الزنا . و اگر اين كار خلاف شرع و حرام است و موجب مهدور الدم شدن مىشود، چرا اين حكم را در جريان سقيفه جارى نكرد؟
و يا در اختلاف ابوذر با عثمان كداميك اشتباه كردند؟
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 20:25  توسط حقايق
|
اهل سنت اعتقاد دارند كه بين علي(ع) و خلفا هيچ اختلافي وجود نداشت!!! براي اين موضوع، اهل تسنن به مسايلي همچون موارد مشاوره دادن حضرت علي(ع) به عمر در زمان خلافت عمر و يا نكته عجيب، نام انتخابي فرزندان علي(ع) كه ابوبكر و عمر نيز در ميان آنان بوده است را عنوان مي كنند!!!!!!!!!
اما نكته قابل توجه اين است كه در كتب صحيح مسلم ج 5 ص 152 ، كتاب الجهاد باب 15 ، حكم الفئ حديث 49 ذكر شده است كه: عمر در جمع تعداد زيادى از صحابه خطاب به
على ( ع ) وعبّاس عموى پيامبر ( ص ) گفت : شما دونفر ، ابوبكر و مرا
دروغگو و گنهكار ونيرنگباز مىدانيد ؛ « فلمّا توفّي رسول اللّه - صلى
اللّه عليه وسلّم - قال أبو بكر : أنا وليّ رسول اللّه ، فجئتما . . .
فرأيتماه كاذباً آثماً غادراً خائناً . . . ثمّتوفّي أبوبكر فقلت : أنا
وليّ رسولاللَّه - صلى اللّه عليه وسلّم - ووليّ أبي بكر ، فرأيتماني
كاذباً آثماً غادراً خائناً » به راستي كدام طرف راست مي گويد؟ آيا اهل تسنن كه مي گويند بين علي(ع) و خلفا اختلافي نبوده و يا كتب معتبر آنها كه فقه شان را از آن كتب گرفته و به احاديث آن تكيه مي كنند؟
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 11:4  توسط حقايق
|
آخرين مطلبي كه امروز گذاشتم و دستهاي ناجوانمرد متعصبان كور اهل سنت ((نه آنان سني هايي كه به دنبال حقيقت هستند)) باعث بسته شدن وبلاگ چهار روزه شد، موضوع دفاع نكردن عثمان از زنش بود. متأسفانه با وجود اينكه تمام مطالب از كتب خود اهل سنت بيان شده است، اما نمي دانم چرا سني ها تاب و توان شنيدن مطالب خودشان را ندارند. موضوع به شرح زير بود:
ياران رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) از
سراسر كشورهاي اسلامي جمع شدند و كمر همت بستند تا عثمان را به خاطر
بدعتهاي زيادي كه در دين اسلام گذاشته بود، بكشند و اسلام و مسلمين را
راحت كنند.
محاصره خانه عثمان چند روز طول كشيد تا اين كه ياران رسول خدا به
خانه عثمان ريختند و بعد از تعرض به همسر عثمان خود او را نيز به قتل
رساندند.
جالب اين است هنگامي ياران رسول خدا به همسر عثمان اهانت ميكردند،
برخي با نگاههاي آن چناني هيكل تنومند همسر او را ورانداز مي كرد و
برخي باسن او را اندازه ميگرفت، عثمان هيچ حركتي از خود نشان نداد و فقط
نگاه كرد و بس!
آهاي دوستان اهل تسنن ! آيا عثمان غيرت نداشت كه از زنش دفاع كند؟!
چرا اجازه داد كه ياران رسول خدا به همسرش تعرض كنند؟
ابن كثير سلفي، طبري و ابن اثير، داستان را اين گونه نقل ميكنند:
ثم تقدم سودان بن حمران بالسيف فمانعته نائلة فقطع أصابعها فولت فضرب عجيزتها بيده وقال: إنها لكبيرة العجيزة . وضرب عثمان فقتله .
البداية والنهاية - ابن كثير - ج 7 ص 210 و تاريخ الطبري - الطبري - ج 3 ص 421 و الكامل في التاريخ - ابن الأثير - ج 3 ص 178 .
سودان بن حمران با شمشیر جلو آمد تا عثمان را بكشد . همسر عثمان كه
نائله نام داشت ، مانع او شد ؛ سودان دست نائله را با شمشیر قطع کرد ؛ و
به همین سبب نائله پشت خود را به او ( سودان ) نمود و سودان با دست خویش
به باسن نائله زده و گفت : عجب باسن بزرگی دارد !
سپس عثمان را زده و او را به قتل رسانید!
اول اينكه همين موضوع نوعي توهين است. اما اگر بخواهيم در آن دقيقتر شويم، خواهيم ديد كه اهل سنت كسي را خليفه برتر مي دانند كه به گفته ي خودشان از زنش دفاع نكرده است!! آيا چنين كسي لياقت برتري و سروري را بر كسي دارد؟
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 0:49  توسط حقايق
|
مطلب سوم ما در مورد توهين اهل تسنن به ساحت مقدس پيامبر بود.
اگر چه مطلب كمي طولاني است، اما به خواندنش مي اررزد!
دانشمندان اهل سنت چون براى عايشه فضيلتى نيافتند، حديث ساختگى افك را پر و بال دادند. البته نمايشنامه
نويس اين داستان خود عايشه بود و اين نشان مىدهد كه او نيز مىخواسته به جبران آنچه كه از او نقل كرديم -از
حسادتها و آزارهاى او نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله و جنگ او با امام زمانش و...- فضيلتى براى خود نقل كرده و آياتى از قرآن
را متوجه خود نمايد تا بعدها بگويند كه خداوند عايشه را تبرئه كرد. حال از چه؟... بگذريم از اينكه بعض از محققين از
اهل سنت نيز به اين داستان اشكالاتى وارد كردند.
خلاصه حديث افك مطابق نقل صحاح (كه راوى آن -چنانچه گذشت فقط عايشه مىباشد-) چنين است:
«در برگشت از غزوه بنى المصطلق (يا غزوه مريسيع)
(1) در نزديكى مدينه وقتى كه براى قضاى حاجت رفته بودم
گردنبندم گم شد. چون براى طلب آن رفتم همه رفتند و من تنها ماندم؛ آنان كه محملم را حمل مىكردند متوجه نشدند
كه من در آن نيستم زيرا وزنم كم بود. در همان مكان خوابم برد تا آنكه صفوان بن معطل كه پشت سر ما مىآمد به من
رسيد. او مرا قبل از نزول حجاب ديده بود و لذا مرا شناخت. من با صداى استرجاع او (يعنى گفتن كلمه انا لله وانا اليه
راجعون) بيدار شده و خود را پوشاندم؛ سوار شتر شدم و وسط روز بود كه به جمعيت رسيديم. چون به مدينه رسيدم
مدت يكماه بيمار بودم و در اين مدت مردم درباره من مطالبى گفته و نسبت دروغ و بهتان به من مىدادند كه در رأس
آنها عبد اللّه بن أبىّ بن سلول (رأس نفاق در مدينه در زمان رسول خدا صلىاللهعليهوآله ) بود و من هيچ از آن خبر نداشتم فقط
ناراحتيم اين بود كه از رسول خدا صلىاللهعليهوآله آن محبتى كه هميشه در هنگام مريضى مىديدم مشاهده نمىكردم فقط مىآمد
و سلام مىكرد و مىگفت: چطورى؟ وقتى كه اندكى بهبودى يافتم همراه ام مسطح به بيرون شهر جهت قضاى حاجت
رفتم. ما فقط شب به شب خارج مىشديم و اين قبل از آن بود كه كنار منزل محلى براى اين كار برگزينيم. در راه ام
مسطح لغزيد و پسرش مسطح (ابن أبي أثاثة) را دشنام داد من به او گفتم: بد كارى كردى كه به كسى كه در جنگ بدر
اضر بود دشنام دادى و در روايت ترمذى اين برنامه 3 بار تكرار شد و چون بار سوم من به او اعتراض كردم گفت:
نمىدانى كه چه گفت؟ گفتم: چه گفت؟ او آنچه را كه اهل افك درباره من گفتند شرح داد. چون به منزل رفتم و
رسول خدا صلىاللهعليهوآله بر من وارد شد و احوال پرسيد گفتم: اجازه هست كه نزد پدر و مادرم بروم؟ و من مىخواستم كه خبر
دقيق آن را از آنها بشنوم رسول خدا صلىاللهعليهوآله به من اجازه داد نزد آنها رفتم و به مادرم گفتم: مردم چه مىگويند؟ گفت:
دخترم ناراحت نباش به خدا قسم كم پيدا مىشود كه زنى صاحب جمال نزد مردى باشد كه او را دوست دارد مگر
آنكه هووهاى او درباره او حرفهاى زيادى مىزنند. گفتم: سبحان اللّه مردم اين حرفها را مىزنند؟ آن شب تا صبح كارم
گريه بود. رسول خدا صلىاللهعليهوآله على بن أبي طالب و اسامة بن زيد را طلبيد واين در مدت زمانى بود كه وحى نازل نمىشد.
او با آن دو در مورد جدائى از اهلش مشورت كرد. اسامة به آنچه كه از تبرئه اهل آن حضرت مىدانست پاسخ گفت و
گفت: اينان اهل تواند و ما جز خوبى سراغ نداريم و اما على بن أبي طالب، او گفت: كه خدا بر تو تنگ نگرفته و زن غير
از او زياد است و اگر از كنيزش بپرسى راستش را به تو مىگويد. حضرت بريرة را طلبيد و گفت: اى بريرة آيا چيز بدى از
عايشه سراغ دارى؟ بريرة گفت: به خدائى كه تو را مبعوث كرد من از او چيزى كه بتوان او را بدان معيوب نمود نديدم
مگر آنكه او زنى كم سن و سال است و خمير درست مىكند و بره آن را مىخورد. رسول خدا صلىاللهعليهوآله بر منبر رفت و از
مردم درباره عبد اللّه بن أبىّ كمك خواست. حضرت بر منبر چنين گفت: اى مسلمانان چه كسى درباره مردى كه آزارش
به اهل بيتم رسيده است كمكم مىكند. به خدا قسم من درباره اهلم جز خير نمىدانم. اينان درباره مردى (مراد
حضرت صفوان بن معطل مىباشد) حرف در آوردند كه من جز خوبى از او نمىدانم. او جز همراه من وارد بر اهلم
نمىشود. سعد بن معاذ انصارى برخاست و گفت: من، يا رسول اللّه اگر او از قبيله اوس باشد گردنش را مىزنيم و اگر از
برادرانمان از خزرج باشد هر چه امر كنى انجام مىدهيم. سعد بن عبادة رئيس خزرج -كه مرد صالحى بود ولى تعصب
جاهليت او را به غضب آورده بود- برخاست و به سعد گفت: به خدا قسم دروغ گفتى. تو نه او را مىكشى و نه بر آن
قدرت دارى. اسيد بن حضير -پسر عموى سعد معاذ- برخاست و به سعد بن عبادة گفت: دروغ گفتى به خدا قسم او
را حتما مىكشيم. تو منافقى و از منافقين حمايت مىكنى. در نتيجه دو قبيله اوس و خزرج برخاسته و نزديك بود كه با
هم درگير شوند و رسول خدا صلىاللهعليهوآله بر منبر ايستاده و پيوسته آنان را ساكت مىكرد تا آنكه همه ساكت و آرام شدند. من
آن روز و شب آن، پيوسته كارم گريه بود. پدر و مادرم مىپنداشتند كه گريه مرا خواهد كشت. در اين هنگام كه آن دو
نزدم بوده و من گريه مىكردم زنى از انصار بر من وارد شد. او نيز نشست و گريه مىكرد ما در اين حال بوديم كه رسول
خدا صلىاللهعليهوآله وارد شد. سلام كرد و نشست و او در اين مدت نزد من ننشسته بود. يكماه بود كه درباره من بر او وحى نشد.
حضرت بعد از شهادت (به وحدانيت خدا و...) چنين گفت: اى عايشه درباره تو مردم اين مطالب را مىگويند. اگر تو
كارى نكردى به زودى خدا تو را تبرئه مىكند و اگر گناهى مرتكب شدى استغفار و توبه كن كه خدا توبه پذير است. من
(مطابق بعض روايات بخارى و نيز روايت ترمذى) گفتم: «آيا خجالت نمىكشى كه در حضور اين زن چنين مىگوئى؟»
(پناه مىبريم به خدا از چنين جسارتى كه قلم از نوشتن آن شرم دارد و زبان از گفتن آن عاجز است ولى چه كنيم كه بايد
براى بيدارى خواب آلودهها و شناخت بيشتر عايشه آن را نوشت و در معرض ديد انسانهاى منصفى كه مىخواهند
حق را از باطل تميز دهند قرار داد) چون رسول خدا صلىاللهعليهوآله گفتارش به پايان رسيد اشك چشمم خشك شد. به پدرم
گفتم: پاسخ بده. گفت: به خدا قسم نمىدانم چه بگويم. به مادرم همان را گفتم. او نيز همان را گفت. من كه سنم كم بود
و قرآن زياد بلد نبودم گفتم: به خدا قسم من دانستم كه شما مطلبى شنيديد و آن را باور كرديد. اگر بگويم كه من بى
گناهم -و خدا مىداند كه من بى گناهم- باور نمىكنيد و اگر اقرار كنم -در حالى كه بى گناهم- باور مىكنيد. من چيزى
ندارم كه بگويم مگر همان را كه پدر يوسف گفت: «فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَاللّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ» (آيه 18 از سوره
يوسف) سپس رو برگردانده و در رختخوابم دراز كشيدم و من خوب مىدانستم كه بى گناهم و خداوند آن را آشكار
مىسازد ولكن فكرش را هم نمىكردم كه درباره من آياتى نازل كند كه خوانده شود ولى اميد داشتم كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله
در خواب بى گناهيم را ببيند. به خدا قسم هنوز رسول خدا صلىاللهعليهوآله از جايش برنخواست و كسى از اهل بيت از منزل
بيرون نرفت كه خداى عزوجل بر پيامبرش وحى نازل كرد. چون حضرتش از حالت وحى خارج شد خنديد و اول
كلمهاى كه گفت اين بود كه اى عايشه به خدا قسم كه خدا تو را تبرئه كرد. مادرم به من گفت: برخيز و نزد او برو. گفتم:
به خدا قسم نزدش نمىروم و از كسى جز خدا تشكر نمىكنم زيرا او بود كه براءت مرا نازل كرد. در اين حال آيات 11 تا
20 از سوره نور نازل شد. ابوبكر كه به خاطر قوم و خويشى با مسطح و فقرش بر او انفاق مىكرد، گفت: به خدا قسم
حال كه او درباره عايشه چنين گفت ديگر بر او چيزى انفاق نمىكنم. خداوند آيه 22 از همان سوره را نازل كرد كه
صاحبان فضل و وسعت رزق قسم نخورند كه بر خويشاوندان و بيچارگان و آنانكه در راه خدا هجرت كردند انفاق
نكنند. بايد بگذرند و چشم پوشى كنند. آيا دوست نداريد كه خدا شما را ببخشد. ابوبكر گفت: به خدا قسم من دوست
دارم كه خدا مرا ببخشد و مجددا انفاق به مسطح را از سر گرفت و گفت: هرگز از او دريغ نمىكنم.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله از زينب دختر جحش درباره من پرسيد كه تو چه مىدانى يا چه ديدى؟ گفت: يا رسول اللّه من
چيزى نديدم و نشنيدم و به خدا قسم از او جز خوبى سراغ ندارم و زينب در ميان زنهاى پيامبر كسى بود كه به خاطر
جمالش به من فخر مىكرد و خدا به خاطر پاكدامنيش او را حفظ كرد. خواهرش حمنة بر خلاف او با اهل افك همصدا
شد... ديگر از كسانى كه با عبد اللّه بن أبىّ همراهى كردند حسان بن ثابت (شاعر مخصوص پيامبر) بود».
در بعض از روايات صحاح آمده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله بر اينان حد قذف جارى كرد. درباره صفوان نيز گفتهاند
كه او ازدواج نكرده بود و سرانجام به شهادت رسيد(2).
اين حديث با همه طولانى بودنش و تكرار آن در صحاح مخصوصا در صحيح بخارى كه 14 بار؛ يا به طور خلاصه
(10 بار) و يا مفصلا (4 بار) و در ضمن تقريبا 25 صفحه آن را نقل كرده است قابل اعتماد نيست و ما آن را از بافتههاى
عايشه مىدانيم.
پاورقي:
(1) بخارى در ج 5 صحيح، ص 147، باب غزوه بنى المصطلق از مغازى، از قول ابن اسحاق آن را در سال ششم هجرى دانسته و از
قول موسى بن عقبة آن را در سال چهارم مىداند.
(1) الف - صحيح بخارى، ج 3، ص 20 - 219، كتاب الشهادات، باب أوّل، و ص 31 - 227. همان كتاب، باب تعديل النساء بعضهن
بعضا، وج 4، ص 183، كتاب بدء الخلق، باب قول اللّه تعالى: لقد كان في يوسف و اخوته.. (در اينجا بخارى روايت مزبور را از
مسروق و او از ام رومان مادر عايشه نقل كرده است كه در متن بدان توجه خواهيم داد)، وج 5، ص 110، باب قصة غزوه بدر، باب
بعد از باب شهود الملائكة بدرا، و ص 54 - 148، باب غزوة بنى المصطلق وهى غزوة المريسيع، (او در اينجا از قول زهرى
مىنويسد: «كان حديث الافك في غزوة المريسيع» باب حديث الافك دو حديث، وج 6، ص 96، كتاب التفسير، سوره يوسف، در
ضمن دو حديث كه حديث دوم از ام رومان است، وص 32 - 127، تفسير سوره نور، وص 36 - 134 همان، وج 9، ص 139 آخر
كتاب الاعتصام بالكتاب والسنة، در ضمن دو حديث، وص 176 كتاب التوحيد، باب قول اللّه تعالى: يريدون أن يبدلوا كلام اللّه...،
وص 193، همان كتاب، باب قول النبى الماهر بالقرآن مع... .
ب - صحيح مسلم، ج 4، ص 38 - 2129، كتاب التوبة، باب 10، ح 56 إلى 58.
ج - سنن ترمذي، ج 5، ص 14 - 310، تفسير سوره نور، ح 3180 و 3181.
اما آنچه كه در اين مطلب نهفته ماند اين بود كه چرا اهل تسنن تفكر نكرده اين موضوع را پذيرفته اند؟ يعني پيامبر هيچ چيزش را جا نگذاشت و وقتي هم جا گذاشت، شرف و ناموسش را جا گذاشت؟ آيا اين درست است كه اهل تسنن براي آنكه اول فضيلتي براي عائشه بتراشند، به پيامبر توهين كنند و دوم تهمت دست ساز خودشان كه نعوذبالله به همسر پيامبر نسبت زنا داده شده، شيعيان نسبت دهند؟ آيا شيعه چنين پندار اشتباهي دارد كه آنان سرخود چنين نظري مي دهند؟ حساب آنان كه چنين دروغهايي را مي سازند، با كرام الكاتبين!
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 0:44  توسط حقايق
|
در پست دوم وبلاگ قبلي، گفتيم كه علت حلال بودن ازدواج با دختر و خواهري كه از زنا به دنيا آمده باشد، طريقه ي بدنيا آمدن عمر مي باشد.
لازم به ذكر است كه برخلاف آنچه كه اهل سنت مي پندارند، بنده قصد توهين به خليفه ي دوم آنان را دارم، اصلاً قصدم توهين نيست! نمي دانم چرا سني ها توجه نمي كنند كه فقط گفته مي شود كه عمر از طريقه ي حرام به دنيا آمده و اين موضوع اصلاً در مورد ابوبكر و عثمان نمي باشد. اگر بحث غصب خلافت از نظر شيعه است، اين دو هم خلافت را غصب كرده اند. اما موضوع واقعيت است و اصلاً توهيني در كار نيست.
بخوانيد:
زنا كردن خطاب با
دخترش و به دنيا آمدن عمر
1- خطاب=
صهاک + نوفل
2- حنتمه = صهاک + خطاب
3- عمر = حنتمه + خطاب
خطاب پدر عمر است
معلوم است .دائی عمر است چون خطاب و حنتمه هر دو مادرشان صهاک است وخواهر
وبرادرند .وپدر بزرگ مادری عمر است چون خطاب پدر
حنتمه است
حنتمه مادر عمر
است که واضح است .خواهر عمر است چون پدر هردو یکی است که خطاب باشد . عمه عمر است چون با
خطاب پدر عمر ؛ خواهر وبرادرند وهردو مادرشان یکی است که صهاک باشد .
البته کلبی
نسّابه معروف عامی که از علمای نسب شناس است معتقد است که مادر نوفل هم صحاک است
بطریق زنا. حال نسبتها راخود بسنجید .
حديقه الشيعه ص ۳۶۶ لئالی الاخبار ج۵ ص ۵۲ بحار ج۸ سنگی
ص ۲۹۵ و جلد ۳۱ ص 109
نحوه به دنيا آمدن عمر
نوفل با صحاک
(کنيز عبدالمطلب)به طريق زنا جمع شد خطاب به دنيا آمد و بعداً خطاب
روزی همراه مادر گرامی خود که مشغول شتر چرانی بود نگاهش به عَجُز (کفل)او
افتاد(درتاریخ وسیر هست که ذات عجز بود یعنی ....گنده بود) و تحريک شده با او جمع شد و
حنتمه به دنيا آمد. و حنتمه را در مرغزاری رها کردند و هاشم بن المغيره او را بزرگ
نموده و بعدها خطاب او را خواستگاری نمود و جناب عمر خليفه عزيز ما به دنيا آمد.
استیعاب3/1144اشاره
ای گذارا به این مطلب که حنتمه سر راهی است دارد .
این رسم در زمان
جاهليت بوده است که در آن زمان بعضی از زنان آزاده ای که شوهر
داشتند پرچمی
بالای منزلشان بود که ورود برای عموم آزاد است که از آن جمله هند مادر خليفه ما
جناب معاويه و مادر نابغه عرب عمروعاص و مادر زیاد بن ابیه چون پدرش معلوم نبود می
گفتند زیاد پسر پدرش و مادر بزرگوار ابن زیاد رجوع فرمائید به ربیع الابرارجار
الله زمخشری وشرح ابن ابی الحدید معتزلی . وقائدتآً نوابغ عرب مثل معاويه و عمروعاص
چندين پدر داشتند والان هم در فرانسه که مهد تمدن می باشد شناسنامه
به اسم مادر است.
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 0:38  توسط حقايق
|
در وبلاگ قبلي گفته بودم كه يكي از فتواهاي مسخره سني ها، اين است كه اگر مردي با زني بصورت عمل ناشايست، يعني زنا انجام داد، چنانچه از او دختري به دنيا بيايد، هم او و هم پسرانش مي توانند با آن دختر ازدواج كنند.
براي پي بردن به اين موضوع ميتوانيد به كتابهاي منبع المغني جلد 7 صفحه 485 و مناقب شافعي ص532 و همچنين المحلي جلد 6 صفحه 87 مراجعه كنيد تا از اين موضوع اطمينان حاصل فرماييد.
ولي چيزي كه هنوز متوجه نشدم، اين است كه با اين دستورات كه در كتب معتبر اهل سنت آمده، چرا اهل سنت دنبال حقيقت جوئي نيستند؟ به جاي آن يا به دنبال دعوا مي گردند و يا به دنبال توجيه!!!
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 0:29  توسط حقايق
|
سني ها تمام تلاششان را نمودند تا وبلاگ اشتباهات اهل سنت بسته شود. اما غافل از آنكه اين موضوع نشاندهنده ي آن بود كه توان ما در انجام كارهاي مدنظرمان، بالاست و توان سني در حد توهين و افترا و ....
اكنون با عزمي راسخ تر از گذشته، دوباره وبلاگ را احيا مي كنم و ضربه اي سخت بر پيكره كافران از خدا بي خبر خواهم زد.
اگر راست مي گوييد و من دروغ مي گويم، به جاي داد و فرياد كردن، شما را دعوت به آوردن مدارك عليه مطالبم مي كنم. اگر نداريد، خجالت بكشيد.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 23:59  توسط حقايق